X
تبلیغات
رایتل

داستان روباه و شیر

12 شهریور 1391 ساعت 11:47 ب.ظ

روباهی حیله گر با شیری زندگی می کرد . درمیان حیوانات ، روباه به تنبلی معروف بود . کار او فقط این بود که از ته مانده شکار وغذای شیر می خورد و می خوابید . تا اینکه شیر مریض و ناتوان شد . روباه خیلی نگران بود و نگرانی اش بیشتر برای خودش بود تا شیر / او نه حال شکار داشت و نه می توانست گرسنگی را تحمل کند . یک روز همین طور که شیر دراز کشیده بود و آه و ناله می کرد ، روباه به او گفت : “جناب شیر ، آیا برای بیماری شما علاجی نیست ؟



بعد با خود در دل گفت:” آخر من دارم از گرسنگی می میرم.”شیر که مرتب ناله می کرد وحال حرف زدن هم نداشت گفت:” نمی دانم. می گویند گوشت و مغز خر برای این بیماری خوب است و ضعف و ناتوانی را از بین می برد . ای کاش می توانستم خری شکار کنم و گوشت و مغزش را بخورم.”روباه با خودش فکر کرد:”اگر یک بار این کار را بکنم و او توان خویش را به دست بیاورد، بهتر از این است که از گرسنگی بمیرم. وقتی که حال شیر خوب شد، من هم می توانم دوباره به زندگی خودم ادامه دهم.”پس به شیر گفت:”اینکه کاری ندارد قربان، بارها خری را دیده ام که برای تفریح و استراحت، کنار چشمه می آید . من می توانم او را اینجا بیاورم .”روباه راه افتاد و رفت تا به چشمه رسید.چشمه همیشه پرآب بود و همه حیوانات جنگل از آن استفاده می کردند.روباه اطراف خود راخوب نگاه کرد، اما از خر خبری نبود. مدتی هم منتظر ماند. اما باز هم از خر خبری نشد. پیش خود گفت شایدخر از آنجا رفته است. با ناامیدی می خواست نزد شیر برگردد که ناگهان خر را دید که از پشت درختی بیرون آمد. از خوشحالی دمش را تکان داد و به طرف خر رفت.

پس از سلام گفت:”خر عزیز خسته به نظر می رسی، اتفاقی افتاده است ؟”خر عرعری کرد و گفت:چرا نباید خسته باشم. آنقدر بارکشیده و کار کرده ام که دارم از حال می روم. این صاحب ظالم من،دو برابرتاب و توانم،ازمن کار می کشد. دیگر از دستش خسته شده ام.به اینجا آمده ام تا آب بخورم و زیر سایه این درخت کمی استراحت کنم .”روباه اخمی کرد وگفت :”خوب اگر صاحبت اینقدر تورا اذیت می کند، چرا از دستش فرار نمی کنی؟”خربا ناامیدی سرش راتکان داد وگفت:”ای روباه ، کجا بروم؟ اصلا ً کجا را دارم که بروم؟ برای خرها، همه جای آسمان همین رنگ است. این صاحب نشد ، یکی دیگر بارمان می کند.همه آدمها مثل هم هستند.”



روباه گفت:”هر مشکل،راه حلی دارد. چاره کار تو هم در این است که بیایی و با ما زندگی کنی.تو را جایی می برم که هیچکس اذیتت نکند. آنجا می توانی با خیال راحت استراحت کنی و بخوری و بخوابی.مگر عقل نداری که می خواهی عمر وجوانیت را به پای آدمها بریزی؟ می دانی وقتی که پیر و ناتوان شدی، با تو چه کار می کنند . تنها در گوشه ای رهایت می کنند تا بمیری . حالا بیا تا تو را به جایی ببرم که در خواب هم ندیده ای . آنجا نه از آدمها خبری هست نه از کار و بار . “

خر که از بچگی فقط کار کرده و بار کشیده بود و چیزی از زندگی نفهمیده بود ، وسوسه شد. در خیال خود، پا به جایی می گذاشت که مثل بهشت پر از نعمتهای فراوان و یونجه های سبز و تازه ، آب فراوان و جای نرم و گرم برای خواب بود. برای یک لحظه فکر صاحبش را از سر بیرون کرد و گف  باشد می آیم. دیگر از این زندگی خسته شده ام ، هرچه بادا باد .” روباه که در دلش جشن گرفته بود ، به همراه خر براه افتاد . خر در راه به جایی مثل بهشت فکر می کرد ، اما روباه به خوراک شدن خر برای شیر. پس از مدتی راه رفتن، به نزد شیر رسیدند . شیر که از گرسنگی داشت هلاک می شد تا خر را دید انگار که جان تازه ای گرفته باشد ، به خر حمله کرد و با پنجه هایش پشت خر را زخمی کرد . خر بیچاره، بی خبر از همه جا تا این موجود وحشتناک را دید و سوزش زخم را احساس کرد، پا به فرار گذاشت. روباه از شدت عصبانیت داد می زد:” جناب شیر چرا این کار را کردی،چرا نتوانستی او را بکشی؟ اگر اینقدر ضعیف و ناتوان هستی ، وای به حال من. بودن درکنار شما، دیگر هیچ فایده ای ندارد . طعمه به این خوبی را از دست دادی؟ ” شیر که از ناتوانی خودش شرمنده و عصبانی بود، به روباه گفت :” چند روز است که به شکار نرفته ام و گرسنگی و ضعف بر من چیره شده است . اگر بار دیگر او را بیاوری ، خدمتش می رسم . گوشتش را تو بخور و گوش و مغزش را برای من بگذار.” روباه قبول کرد و رفت : نمی دانست که آیا خر باز هم به حرفهایش اعتماد می کند یا نه . اما چاره ای نداشت جز اینکه دوباره تلاش کند. خر تا روباه را دید با عصبانیت گفت:” بهشتی که می گفتی آنجا بود. آنجا از جهنم هم بدتر بود صد رحمت به آدمها. صد رحمت به صاحب ظالم خودم.لا اقل قصد جانم را نداردخر عرعر می کرد و نفس نفس می زد و از پشتش خون می چکید . روباه گفت : ” ای بابا اگر دیدی آنطور به طرف تو آمد ، از شدت شوق و علاقه اش بود . به سبب اشتیاقی است که به خرها دارد . مدتها بود که خری ندیده بود، وقتی تو را دید ، چنان از خود بی خود شد که به سوی تو پرید تا تو را در آغوش بگیرد . باور کن قصد بدی نداشت. الان هم از اینکه ناخواسته تو را زخمی و ناراحت کرده ، گوشه ای نشسته است و زار زار گریه می کند. نگذار بیش از این رنج ببرد.”خر ساده و زودباور این بار هم گول حرفهای روباه را خورد و با او به راه افتاد . وقتی که نزد شیر رسیدند ، شیر دوباره به طرفش دوید.خر فکر کرد که شیر به دلیل اشتیاق بسیار اینگونه به طرفش می دود . از جای خود تکان نخورد و این بار شیر او را به زمین انداخت و گلویش را پاره کرد و او را کشت . شیر که از شدت ضعف و خستگی نفس نفس می زد ، به روباه گفت: ” اینجا بمان و مواظب باش تا من دست و صورتم را بشویم . می گویند برای درمان بیماری باید گوش و مغز خر را با دست های پاکیزه خورد . ” روباه که دیگر بی طاقت شده بود ، دور از چشم شیر ، شروع به خوردن گوشت خر کرد . حتی به گوش و مغز خر هم رحم نکرد و آنها را هم خورد . بعد با شکمی سیر بی حرکت زیر درخت نشست تا غذایش هضم شود . شیر که دست و رو شسته و حریص برگشته بود ، با لاشه تکه تکه شده خر مواجه شد و با عصبانیت پرسید: ” پس گوش و مغزش کو؟ چی شد؟ ”روباه که حسابی سیر شده بود و از حال و روز شیر گرسنه خبر نداشت ، درحالی که با دمش بازی می کرد ، با خونسردی گفت : ” شیر عزیز ، قربان یالهایت بشوم . خر بدبخت ، مغز و گوشش کجا بود ؟ اگر این خر ساده ، گوش و مغز داشت ، دو بار گول حرفهای مرا نمی خورد و اینجا نمی آمد. همان بار اول که خطر را احساس کرده بود ، می رفت و دیگر این طرفها پیدایش نمی شد؟شیر عصبانی و شگفت زده ،هاج و واج مانده بود . روباه که کم کم احساس خطر می کرد ، بلند شد و شروع به دویدن کرد. اما شیر آنقدر ضعیف و ناتوان شده بود که حتی توان راه رفتن هم نداشت ، چه برسد به اینکه روباه را دنبال کند .

منبع: http://www.ghalbinternet.com

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo