X
تبلیغات
نماشا
رایتل

شاهزاده عزیز و فرشته سیدجماالدین اسدآبادی

11 شهریور 1391 ساعت 11:49 ق.ظ

ملکی بودنیک اندیش روزی ملک به شکاررفته بود که ناگاه خرگوش سفیدی ازدست سگ شکاری گریخته خودرابه پای وی انداخت شاه اورا نوازش کردوبنا به اشارت شاه خرگوش رابه سرای همایون بردند و جای خوبی برای او تعیین کردند.شبی چون پادشاه درشبستان خود تنها شدناگهان دیدخانمی که ازسرتاپا جامه سفیدترازبرف پوشیده،پیداشدخانم جوان درجواب پادشاه که متحیربود که این زن ازکجا آمده گفت:«من فرشته ام آمدم ببینم آنچه مردم درموردخوبی شما می گویند راست است یا نه؟



به این سبب به صورت خرگوش در آمدم اگر به من رحم نمی کردی می دانستم که شما فرمانروای ستمگری هستید اکنون هر آرزویی دارید به من بگویید تا برآورده کنم» ملک گفت: « آرزوی من این است که تنها پسرم را دوست بدارید و از لطف خود نسبت به او دریغ نکنید.» فرشته به او پاسخ داد: بسیار خوب اما بدانید اگر فرزندتان بدکردار ومردم آزار باشد شما خوب می دانید که کامکار نخواهد بود. چندی بعد ملک از دنیا رفت. شاهزاده عزیز در مرگ پدر بسیار گریست پس از سه روز فرشته خود را به شاهزاده عزیز نشان داد و چنین گفت: «من با پدرت عهد کرده ام که تو را دوست بدارم بنابر ایفای عهد برایت هدیه ای آورده امانگشتری از طلای سفید پیش شاهزاده نهاد و گفت: هر گاه کار بد کنی آن به انگشتت نیشی خواهد زد اگر باز پی آن کار بروی دوستی من به دشمنی مبدل می شود. شاه روزی به شکار رفت ولی هر چه تلاش کرد نتوانست شکاری بزند. بسیار برآشفت و راه بد خویی پیش گرفت انگشتری قدر در انگشت او به حرکت در آمد ولی نیش نزد. سگ شکاری اش به سراغش آمد و ملک با خشم به او لگدی زد و در این هنگام آن انگشتر او را نیش زد؛ به خود گفت: « چنان می پندارم که فرشته مرا دست انداخته. آوازی بلند شد که من تو را مسخره نکرده ام، می پنداری که مردم و جانوران برای بندگی تو آفریده شده اند. شاه جوان عهد کرد دیگر چنین نکند و علت رفتار نادرستش را لله نادان خود دانست. زیرا لله به او می گفت: تو شاه خواهی شد و همه مردم بنده تواند.

به همین علت خودبینی و کبر در او نهادینه شده بود، هر چه کوشش می نمود که خود را اصلاح نماید ممکن نشد. خوی بد در طبیعتی که نشست *** نرود تا به روز مرگ از دست خلاصه ملک به خلق و خوی بد عادت کرده بود. اغلب اوقات انگشتر، او را متناسب با کارهایی که می کرد نیش می زد. سرانجام روزی بی طاقت گشت و انگشتر را دور انداخت. چنان شد که مردم را به ستمهای او تحمل نماند. روزی عزیز گردش می کرد دختری مه پیکر به نام قمر دید. همانقدر که زیبا بود، دو چندان دانا بود. دختر به عزیز گفت: هرگز همسر شما نخواهم شد. عزیز گفت: مگر تو مرا نمی پسندی؟ و جواب شنید؟ «نه ای پادشاه تو ممکن است برترین سلاطین باشی جواهرهای قیمتی که تو به من خواهی داد در مقابل حرکات بد و رفتار مغرورانه و شاهانه تو چه فایده ای دارد؟» شاه فرمان داد که او را به زور به سرای همایونی ببرند. اما هر چه شاه به دختر ملاطفت می کرد او دوری می جست از طرفی چون او را دوست می داشت،آزارش نمی داد. شاه جوان برادر بد ذاتی داشت.او سبب غصه ملک جوان را پرسید. ملک گفت:بی اعتنایی این دختر مرا به ستوه آورده. برادر شاه گفت:برای یک دختر کم ارزش چرااینقدربرخود تنگ گرفته اید؟ اگر به جای شما می بودم وی رابه زندان انداخته، یا به زور او را به اطاعت خود درمی آوردم.اگرباز هم راضی به همسری شمانمی شد،اورابه چارمیخ کشیده، شکنجه های بسیار می دادم تا بمیرد. تا بدین طریق دیگران هم عبرتی گیرندوخلاف امر سلطان رفتارنکنند



عزیز گفت:آخرقمر هیچ گناهی ندارد.برادرش گفت:بالاتر ازاین گناه چه می شود که کسی برخلاف مرادسلطان رفتارنماید.ستم به چنین شخصی که حرمت سلطنت را نگاه نمی دارد نه تنها رواست بلکه عین عدالت است.سلطان قصدکردکه شب برای آخرین بار پیش قمربرود،اگر باز به سلطان اقبال نکنند او را به زندان بیفکنداما برادرش چند جوان راکه بدتر از خودش بودند جمع کرد، و همان شب باسلطان عزیز برسر سفره شاهانه نشستند،و شروع به بد گویی از قمر کردند و دل شاه را چنان از کینه قمر پر نمودند که او دیوانه وار برخاست و سوگندخورد یا باید قمر را به اطاعت خود درآوردیافردا،مثل اسیران دربازار بفروشدش.شاه خشمگین خود رابه اتاق قمررساند،امااو را آنجانیافت.

تعجب کرد، زیرا کلید اتاق در جیب خودش بود بد نهادان فرصت را غنیمت شمرده عزم کردند از حرص و غضب شاه علیه سلیمان چوپان بهره برداری کنند، سلیمان چوپان مدتی بود که عجیب مقرب سلطان شده بود. البته اوایل سلطان عزیز از او ممنون بود و انتقادهای سلیمان چوپان را می پذیرفت، ولی کم کم تحمل مخالفت کردن با سخنهای خویش را از دست داد. سرانجام امر کرد که مدتی دور و بر او نرود. اما از امکانات رفاهی از او دریغ نمی کرد و احوالش را می پرسید. وزیران و مقربان سلطان که همیشه می ترسیدند چوپان باز خود را در نزد سلطان جا کرده تقرب یابد به سلطان فهماندند که سلیمان چوپان قمر را گریزانده. سلطان امر کرد بروند مجرم را به زندان بیندازند. عزیز بعد از دادن این فرمان به اتاق خود رفت در همین هنگام فرشته پیدا شد و با خشم به او گفت: به پدرت وعده کرده بودم تو را نصیحت کنم اگر نه مجازات نمایم حکم می کنم تو تبدیل به جانوری عجیب شوی. از اینکه بسیار خشم و حرص داری باید به شیر مانی در گرسنه چشمی به گرگ و در بی وفایی به مار. با اتمام سخنان فرشته عزیز شروع به تغییر شکل دادن کرد و خود را در یک بیشه در کنار چشمه ای یافت. تا صورت خود را در آب دید شنید که: نگاهدار این صورت را که عکس العملهای خود توست. عزیز فهمید که این صدای فرشته است. در بیشه رفت و رفت تا اینکه پایش به گودالی فرو رفت که صیادان کنده بودند. او را گرفته، زنجیر زدند و به سمت شهر حرکت کردند. هنگامی که به شهر رسیدند شادی و مسرت بی اندازه مردم را مشاهده کردند صیادان سبب شادی مردم را پرسیدند جواب شنیدند که عزیز که پیوسته در پی اذیت مردم بود در پی یک رعد و برق کشته شد. مردم در مقابل کاخ جمع شدند چون اکثریت مردم خواستار حکومت سلیمان چوپان بودند تاج را به سلیمان دادند چرا که او بسیا دانا قابل و عادل بود. چون عزیز را به سرای خویش بردند دید سلیمان به روی تختش نشسته و بزرگان دولت از سه طرف کمر خدمت به میان بسته بودند در این حال سلیمان چوپان رو به مردم کرده گفت: تاج و تختی را که شما به من تقدیم کردیدپذیرفتم اما آن را نگه می دارم برای عزیز بنابراین همه دعاکنیم و امیدوار باشیم. سخنان سلیمان چوپان به دل عزیز فرو رفته اثر تمام بخشید، از جوش و خروش وبیتابی دست برداشت وبه دریای تفکررفت وستمهایی راکه درعهد خویش کرده بودبه خاطر آورد و همچون گوسفندان طریق ملایمت پیش گرفت. عزیزجانوررابرداشتندوبه میان سایر جانوران که در قفس سلطانی جای داشتند بردندعزیز قصدکرد که اخلاق زشت خود را به اخلاق نیکو تبدیل نماید. روزی که پاسبان خوابیده بود،پلنگی زنجیررا گسست خودرابر روی پاسبان انداخت تااو راببلعد عزیز آرزو کرد که اگرازقید وارهد،درباره پاسبان نیکی نماید.همین که این آرزو راکردازقفس رها شده به جانب او پرید.این جانورنیکوکار خودرابرروی پلنگ انداخت و او راپاره پاره کرد.



بعد به نزد پاسبان آمد و روی خود را به پای او گذاشت. در این حال عزیز متوجه شد که دستها و پاهایش کمی به وضع اول برگشته است و چون دست به سر و صورت خود کشید، دید که دیگر آنها چون سر و صورت شیر نیست. اما اگر چه به صورت آدم در آمده بود، ولی هیکلی بسیار گنده و عظیم و ناموزون یافته بود که با هیکل و چهره انسانی اش هنوز تفاوت داشت. پاسبان او را به خدمت سلطان سلیمان برد و این سرگذشت غریب را برای او نقل کرد. هیکل عزیز هر روز بزرگتر می شد. سلطان سلیمان از پزشکان پرسید که چه باید کرد؟ جواب دادند: او را جز اندکی نان چیز دیگر ندهید. عزیز روزی تکه نانش را برداشت تا به میان باغ قصر رود و در آنجا آنرا بخورد. ناگهان احساس کرد که گم شده است. او بسیاری از زنان و مردان را با جامه های پاره و مندرس و قیافه های گرفته در آن دید. مردم برای لقمه نانی بر سر و کول هم می زدند.

عزیز دختری را دید که از شدت گرسنگی می کوشید از زمین علف بکند و بخورد. او با خود گفت: اگر چه من هم گرسنه ام ولی هنوز تاب تحمل دارم. پس تکه نانش را به آن دختر داد. اما درآن هنگام صدای فریادی شنید. دید قمر به دست چهار نفر اسیر شده و او را به زور می برند عزیز در آن لحظه به وضعیت خود تأسف خورد که چون هنوز کاملاً بهشکل انسانی نبود نمی توانست به قمر یاری نمایدپس بنای عوعو کردن گذاشت وبه دنبال آنها دوید اما او رابا ضرب پا زدندو راندند.عزیز به صورت کبوتری سفیددرآمددر نخستین پروازخواست به محل قمر برود پروازکردتا به صحرا رسید در آنجاغاری دیدنزدیک شدناگهان قمرراپیش زاهدی یافت که درآنجاریاضت می کشید عزیز کبوتر شده بی اراده بناکردبه دورسرآنهاپرواز کردن این کبوتر قمررامفتون خود ساخت و از روی مهربانی اورامی نواخت ودرهمین حال عزیز به صورت طبیعی خود درآمد فرشته که به شکل زاهد در آمده بود به شکل نخست درآمد و گفت:عزیز مترس و پریشان مشو قمر آندم که تو را دید دوستت داشت ولی کارهای بدتو مانع اقبال وصال اوبود و او را می ترسانید.اکنون که سیرت و اخلاق نیکو گرفته ای او تورادوست خواهد داشت.عزیزوماهرخ خود را به پای فرشته انداختند.فرشته گفت:ای بچه های من برخیزیدوبرویدتابه سرای خود وبرمسند شاهی قرار گیرید. همین که این راگفت،خود را درسرانزد سلیمان یافتند.سلیمان ازدیدارشاه عزیزبسیار شادمان شده تخت وتاج راتسلیم وی کرد. عزیز مدتی مدید به کمال عدل و داد حکمرانی نمود وانگشتر رانیز به دست کرد اما انگشتر هرگز او را نیش نزد.

جمال الدین حسینی

منبع: روشنگر شرق

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo