X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

حتماً بخوانید

20 مرداد 1390 ساعت 12:06 ب.ظ

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با گدایی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:



من تو را کی گفــتم ای یار عـــزیز

کاین گــره بگـشای و گندم را بریز

آن گره را چــون نیارستی گـشود

این گــره بگشوندنت دیگر چه بود

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی کیسه‌ای از زر ریخته شده است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

تو مبین انــدر درخــتی یا به چاه

تو مـــرا بین که مـنم مفـــتاح راه

                         ( مولانا)


 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo