X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

در آرزوی ازدواج با دختر یک کشاورز

3 تیر 1390 ساعت 07:26 ق.ظ

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود...   

کشاورز به جوان گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را بتو خواهم داد.

مرد قبول کرد.در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد.

باور کردنی نبود......

بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود.

گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...

اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از فرصت های دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچوقت چنین فرصت هایی نصیبمان نشود.

منبع: http://beloz.mihanblog.com

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo